من وتو



وفای عشق

 وفای عشق

 

پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد... در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید. عابرانی که از آن حوالی رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند.

پرستاران ابتدا زخم های پیرمرد را پانسمان کردند، سپس به او گفتند: باید از شما عکسبرداری شود تا مطمئن شویم جایی از بدنتان آسیب ندیده است.

پیرمرد غمگین شد و گفت: عجله دارم؛ نیازی به عکسبرداری نیست!

پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند.

پیرمرد گفت: همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم؛ نمی خواهم دیر شود.

پرستاری به او گفت: خودمان به او خبر می دهیم.

پیرمرد با اندوه گفت: متاسفانه او آلزایمر دارد. چیزی را به یاد نمی آورد؛ حتی مرا هم نمی شناسد!

پرستار با حیرت پرسید: وقتی او نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟!

پیرمرد با صدایی گرفته، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است...

جمعه 27 دی 1392برچسب:,

|
 
پروانه

یک روز سوراخ کوچکی در یک پیله ظاهر شد. 

شخصی نشست و چند ساعت به جدال پروانه برای خارج شدن از سوراخ کوچک ایجاد شده درپیله نگاه کرد.

سپس فعالیت پروانه متوقف شد و به نظر رسید تمام تلاش خود را انجام داده و نمی تواند ادامه دهد. 

آن شخص تصمیم گرفت به پروانه کمک کند و با قیچی پیله را باز کرد.

پروانه به راحتی از پیله خارج شد؛ اما بدنش ضعیف و بال هایش چروک بود.

آن شخص باز هم به تماشای پروانه ادامه داد.

چون انتظار داشت که بال های پروانه باز، گسترده و محکم شوند و از بدن پروانه محافظت کنند. 

هیچ اتفاقی نیفتاد! در واقع پروانه بقیه عمرش به خزیدن مشغول بود و هرگز نتوانست پرواز کند. 

چیزی که آن شخص با همه مهربانیش نمی دانست

این بود که محدودیت پیله و تلاش لازم برای خروج از سوراخ آن

راهی بود که خدا برای ترشح مایعاتی از بدن پروانه به بال هایش قرار داده بود تا پروانه بعد از خروج از پیله بتواند پرواز کند. 

آموزه های داستان

- گاهی اوقات تلاش تنها چیزی است که در زندگی نیاز داریم. 

- اگر خدا اجازه می داد که بدون هیچ مشکلی زندگی کنیم ،فلج می شدیم ، به اندازه کافی قوی نبودیم و هرگز نمی توانستیم پرواز کنیم. 

- من قدرت خواستم و خدا مشکلاتی در سر راهم قرار داد تا قوی شوم. 

- من دانایی خواستم و خدا به من مسایلی داد تا حل کنم. 

- من سعادت و ترقی خواستم و خدا به من قدرت تفکر و قوت ماهیچه داد تا کار کنم. 

- من جرات خواستم و خدا موانعی سر راهم قرار داد تا بر آن ها غلبه کنم. 

- من عشق خواستم و خدا افرادی به من نشان داد که نیازمند کمک بودند. 

- من محبت خواستم و خدا به من فرصت هایی برای محبت داد. 

- من به هر چه که خواستم نرسیدم ...اما به هر چه که نیاز داشتم، دست یافتم. 

- بدون ترس زندگی کن، با همه مشکلات مبارزه کن و بدان که می توانی بر تمام آن ها غلبه کنی.

جمعه 3 خرداد 1392برچسب:,

|
 
خدا و کودک

خدا و کودک

کودکی که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسید:

می گویند فردا شما مرا به زمین می فرستید

اما من به این کوچکی وبدون هیچ کمکی چگونه می توانم برای زندگی به آنجا بروم؟

خداوند پاسخ داد: در میان تعداد بسیاری از فرشتگان

من یکی را برای تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداری خواهد کرد

اما کودک هنوز اطمینان نداشت که می خواهد برود یا نه

گفت : اما اینجا در بهشت، من هیچ کاری جز خندیدن و آواز خواندن ندارم و این ها برای شادی من کافی هستند.

خداوند لبخند زد: فرشته تو برایت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد

تو عشق او را احساس خواهی کرد و شاد خواهی بود

کودک ادامه داد: من چگونه می توانم بفهمم مردم چه میگویند وقتی زبان آنها را نمی دانم؟...

خداوند او را نوازش کرد و گفت: فرشتهّ تو، زیباترین و شیرینترین واژه هایی را که ممکن است بشنوی در گوش تو زمزمه خواهد کرد

و با دقت و صبوری به تو یاد خواهد داد که چگونه صحبت کنی.

کودک با ناراحتی گفت: وقتی می خواهم با شما صحبت کنم ،چه کنم؟

اما خدا برای این سوال هم پاسخی داشت:

فرشته ات دست هایت را در کنار هم قرار خواهد داد و به تو یاد می دهد که چگونه دعا کنی.

کودک سرش را برگرداند و پرسید:

شنیده ام که در زمین انسان های بدی هم زندگی می کنند،چه کسی از من محافظت خواهد کرد؟

فرشته ات از تو مواظبت خواهد کرد ،حتی اگر به قیمت جانش تمام شود .

کودک با نگرانی ادامه داد:

اما من همیشه به این دلیل که دیگر نمی توانم شما را ببینم ناراحت خواهم بود.

خداوند لبخند زد و گفت: 

فرشته ات همیشه دربارهّ من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت

گر چه من همیشه در کنار تو خواهم بود

در آن هنگام بهشت آرام بود اما صداهایی از زمین شنیده می شد.

کودک فهمید که به زودی باید سفرش را آغاز کند.

او به آرامی یک سوال دیگر از خداوند پرسید:

خدایا ! اگر من باید همین حالا بروم پس لطفآ نام فرشته ام را به من بگویید..

خداوند شانهّ او را نوازش کرد و پاسخ داد:

نام فرشته ات اهمیتی ندارد، می توانی او را ...

*** مـادر***

صدا کنی.

جمعه 3 خرداد 1392برچسب:,

|
 
دلم دریای آتیشه

پنج شنبه 26 بهمن 1391برچسب:,

|
 
محكمه الهي

*محكمه الهي . شعر طنز خليل جوادي *

یه شب كه من حسابي خسته بودم
همين‌جوري چشامو بسته بودم
سياهي چشام يه لحظه سر خورد
يه دفعه مثل مرده‌ها خوابم برد
تو خواب ديدم محشر كبري شده
محكمه الهي برپا شده

خدا نشسته، مردم از مرد وزن
رديف رديف مقابلش واستادن
چرتكه گذاشته حساب كتاب ميكنه
به بنده‌هاش عتاب خطاب ميكنه
ميگه :...

ادامه مطلب

جمعه 5 آبان 1391برچسب:,

|
 
بغل کردن

بذار عشقت, گله کنه , فریاد بکشه ,
گریه کنه حتی با مشتای زنونه ش بکوبه تو بغلت
آخرش خسته میشه میزنه زیر گریه همونجا باید بغلش کنی
نذار تنها باشه ..حرف نزن..
مرد باید گاهی وقتا مردونگیشو با سکوت گرمش ثابت کنه ...
با بغل مهربونش.....

جمعه 5 آبان 1391برچسب:,

|
 
توصیه ها

حتی اگه شب رو دیر خوابیدی ، صبح زود بیدار شو !
زیر بارون راه برو ، نترس از خیس شدن !
هر چند وقت یه بار یه نقاشی بکش !
توی حموم آواز بخون ، آب بازی کن ، چه اشکالی داره ؟!

به رو به روییت تو مترو لبخند برن !
بی مناسبت کادو بخر ! بگو این توی ویترین برای تو بود !
در لحظه دست دادن به یه دوست ، دستش رو فشار بده !


لباس های رنگی بپوش !
آب نبات چوبی لیس بزن !
نوزاد فامیل رو بغل کن !
عکسات رو با لبخند بگیر !

بستنی قیفی بخور !
زیر جمله های قشنگ یه کتاب خط بکش !
به کوچیکتر ها سلام کن !
تلفن رو بردار و به دوست های قدیمیت زنگ بزن !


ادامه مطلب

سه شنبه 25 مهر 1391برچسب:,

|
 
خدا حافظ

خداحافظ ای ماه شبهای تارم
خداحافظ ای درد جانسوز جانم
خداحافظ ای عشق روزای خوبم
خداحافظ ای شور و شوق حضورم

اس ام اس های مخصوص خداحافظی
این قصه هم رسیده به پایان خداحافظ
جان شما و خاطره هامان خداحافظ
من میروم بدون تو اما دعایم کن
در اولین تراوش باران خداحافظ

ولی درمانده و خسته              دگر از بند و زنجیرمخداحافظ ولی افسوس            که من از زندگی سیرم که قلبم می تپد اما                دارم هر لحظه میمیرم خداحافظ نگو تا کی                 که هرگز برنمی گردماگرچه چشم غمگینم               تو را خواهد ز من هر دم خداحافظ دل زخمی                 خداحافظ تن بیمارخداحافظ غل و زنجیر                خداحافظ در و دیوارخداحافظ همین حالا                 که مسحورم ز جادویتهمین حالا که زد تیرم               کمان ناب ابرویت خداحافظ پرستو وار                   به رسم رهگذر این بارنه شوقی بهر برگشتن              نه قول آخرین دیدار....گاهی آدمها می روندگاهی آدمها می روندنه برای اینکه دلایل ماندنشان کم شده بلکه به این دلیل که آنقدر کوچکندکه تحمل حجم بالای محبت تو را ندارند

پنج شنبه 20 مهر 1391برچسب:,

|
 
زنجیر

برگ پاییزم، ز چشم باغبان افتاده‌ام،

خوار در جولان‌گهِ باد خزان افتاده‌ام

اشک ابرم کاین‌چنین بر خاک ره غلتیده‌ام

واژگون بختم، ز چشم آسمان افتاده‌ام

قطره‌یی بر خامه‌ی تقدیر بودم، رو سیاه

بر سپیدی‌های اوراق زمان افتاده‌ام

جای پای رهروِ عشقم، مرا نشناخت کس

بر جبین خاک، بی نام و نشان افتاده‌ام

روزگاری شمع بودم، سوختم، افروختم

غرق اشک خود؟، کنون چون ریسمان افتاده‌ام

کوه پا بر جا نِیم، سرگشته‌ام، آواره‌ام

پیش راه باد، چون ریگ روان افتاده‌ام

شاخه‌ی سر درهم‌ام، گر بر بلندی خفته‌ام

جفت خاک ره، چون نقش سایبان افتاده‌ام

استوارم سخت، چون زنجیر و، رسوا پیش خلق:

همچنان از این دهان در آن دهان افتاده‌ام

قطره‌یی بی‌رنگ بودم، نور عشق از من گذشت

بر سپهر نام، چون رنگین کمان افتاده‌ام

آه، سیمین، نغمه‌های سینه سوز عشق را

این زمان آموختندم کز زبان افتاده‌ام!

سیمین بهبهانی

چهار شنبه 12 مهر 1391برچسب:,

|
 
سفر

همه شب با دلم کسی می‌گفت

«سخت آشفته‌ای ز دیدارش

صبحدم با ستارگان سپید

می‌رود، می‌رود، نگهدارش»

    

من به بوی تو رفته از دنیا

بی‌خبر از فریب فرداها

روی مژگان نازکم می‌ریخت

چشم‌های تو چون غبار طلا

تنم از حس دست‌های تو داغ

گیسویم در تنفس تو رها...


ادامه مطلب

چهار شنبه 12 مهر 1391برچسب:,

|
 
عشق ورزیدم و عقلم به ملامت برخاست

عشق ورزیدم و عقلم به ملامت برخاست

کان که عاشق شد از او حکم سلامت برخاست

هر که با شاهد گل‌روی به خلوت بنشست

نتواند ز سر راه ملامت برخاست

که شنیدی که برانگیخت سمند غم عشق

که نه اندر عقبش گرد ندامت برخاست

عشق غالب شد و از گوشه نشینان صلاح

نام مستوری و ناموس کرامت برخاست

در گلستانی کان گلبن خندان بنشست

سرو آزاد به یک پای غرامت برخاست

گل صد برگ ندانم به چه رونق بشکفت

یا صنوبر به کدامین قد و قامت برخاست

دی زمانی به تکلف بر سعدی بنشست

فتنه بنشست چو برخاست قیامت برخاست

سعدی

چهار شنبه 12 مهر 1391برچسب:,

|
 
روزي که دوباره ببينمت

روزي که دوباره ببينمت

از غم روزهاي بي کسي

خواهم گفت

از آن چه بر من

بي تو

گذشته خواهم گفت

و تو

با من خواهي گفت

چگونه تاب آوردي

اين همه بي کسي را...                                  

و تو                                                            

  با خودت خواهي گفت                               
                                                                     
کاش تنها نمي گذاشتمش....

سه شنبه 11 مهر 1391برچسب:,

|
 
شعر عروس (فلک کور است)

 

شعر فلک کور است از داوود داغستانی

فلک کور است ، دلم شوریده در شور است
صدای خنده و آواز می آید . زکوی دلبرم امشب صدای ساز می آید
دلم بی وقفه می لرزد. نمی دانم چرا تنگ است و می ترسد؟
قدم لرزان به سوی کوچه می آیم

عکس, تصویر متن کامل شعر عروس (فلک کور است) از داوود داغستانی

دو دستم را به روی یکدیگر با حرص می سایم
خدایا ترس من از چیست؟
عروس جشن امشب کیست؟
صدای همهمه با ورود شیخ عاقد میشود خاموش…
صدای شیخ می آید :
عروس خانم وکیلم من؟
جوابم ده وکیلم من؟
صدای آشنایی بله می گوید و مردم یکصدا با هم مبارک باد می گویند
خدای من صدای اوست!!!
صدای آشنا از اوست!!!
دلم در سینه می افتد برای مدتی ساکت برای مدتی خاموش…………………


ادامه مطلب

سه شنبه 11 مهر 1391برچسب:,

|
 
خستگی( بسیار زیبا ) :

خسته ام

خسته از بودن
خسته از این همه موندن
. . .
خسته از لحظات باقی مونده
خسته از خاطرات جا مونده
. . .
خسته از ضربان این قلب خسته
خسته از بیقراری های این دل شکسته
. . .
خسته از تکرار این بغض شبونه
خسته ام از این زمونه
. . .
خسته از این زمین و زمان
خسته ام از این تن و جان
. . .
خسته از یک عمر یکرنگی
خسته ام از تکرار این دلتنگی
. . .


ادامه مطلب

سه شنبه 11 مهر 1391برچسب:,

|
 
نفرت از عشق

نفرت از عشق ، عشق ممنوع

دود سیگارم را هزاران بار به تو ترجیح می دهم
کم رنگ است ولی دورنگ نیست . . .

جای خالی ات پر نمیشود دیگر ؛ حتی… با خودت!

مهربانی ام را چنان گریاندند که بوی نا گرفت . . نامهربان شدم . . .

عکس, تصویر شعر نفرت از عشق ( Poetry Hatred of Love )

گذشت آنوقت هایی که مردم همدیگر را دور میزدند ،حالا از روی هم رد می شوند . . .

بازی با رنگها بسیار زیبا و آرامش بخش است
به شرطی که از آن برای رنگ کردن همدیگر استفاده نکنیم . . .

از درد های کوچک است که آدم می نالد
وقتی ضربه سهمگین باشد ، لال می شویم . . .


ادامه مطلب

سه شنبه 11 مهر 1391برچسب:,

|
 
خدایا شکرت

خداجونم

خدای مهربان من

بخاطر همه چیز شکرت

خدایا بخاطر همه چیزایی که بهم دادی شکرت

خدایا بخاطر همه چیزایی که بهم ندادی شکرت

خدایا بخاطر همه چیزایی که ازم نگرفتی شکرت

خدایا بخاطر همه چیزایی که ازم گرفتی شکرت

خدایا بخاطر همه چیزایی که میخوای بهم بدی شکرت

خدایا بخاطر همه چیزایی که نمیخوای بهم بدی شکرت

خدایا بخاطر همه چیزایی که میخوای ازم بگیری شکرت

خدایا بخاطر همه چیزایی که نمیخوای ازم بگیری شکرت

خدایا بخاطر همه چیز و هیچ چیز شکرت

خدایا بخاطر همه مهربونیات شکرت

خدایا بخاطر پیشرفتم شکرت

خدایا بخاطر پسترفتم شکرت

خدایا شکرت

خدایا خداجونم عاشقتم

خدایا خیلی دوستت دارم

خدایا آغوشت رو میخوام

خدایا عاشقتم . . .

سه شنبه 11 مهر 1391برچسب:,

|
 
شبی که عشق را کتک زدند

شبی که عشق را کتک زدند  

تمام مردمان شهر را محک زدند

محاکمه شروع شد سوالها جوابها 

و عاقبت تمامشان کلک زدند

پس از محاکمه از ان ميان 

مرا به اتهام عاشقی فلک زدند

شکست همين صدا شنيده شد 

به قلب عاشقم ترک زدند 

دلی که جز محبت و وفا نداشت 

به جای جای سفره اش نمک زدند 

به جرم مهربانيم مرا به ناروا فلک زدند

شبی که عشق را کتک زدند

سه شنبه 21 شهريور 1391برچسب:,

|
 
رسم دوستی

کاش رسم دوستی را ساده‌تر
مهربان‌تر، آسمانی‌تر کنیم

 


کاش بین ساکنان شهر عشق

ردپای خویش را پیدا کنیم

کاش شب وقتی که تنها می‌شویم
با خدای یاس‌ها خلوت کنیم

کاش دلتنگ شقایق‌ها شویم
به نگاه سُرخشان عادت کنیم

کاش گاهی در مسیر زندگی
باری از دوش نگاهی کم کنیم

فاصله‌های میان خویش را

با خطوط دوستی مبهم کنیم

کاش مثل آب، مثل چشمه‌ سار
گونه نیلوفری را تر کنیم
 

 

سه شنبه 21 شهريور 1391برچسب:,

|
 
نامه لیلی به مجنون

 

گله مي‌كرد ز مجنون ليلي - كه شده رابطه‌مان ايميلي
حيف از آن رابطه‌ي انساني - كه چنين شد كه خودت مي‌داني

عشق وقتي بشود دات‌كامي - حاصلش نيست به جز ناكامي
نازنين خورده مگر گرگ تو را - برده يا دات‌نت و دات‌ارگ تو را

بهرت اي ‌ميل زدم پيشترك - جاي سابجكت نوشتم : به درك
به درك گر دل من غمگين است - به درك گر غم سنگين است

به درك رابطه گر خورده ترك - قطع آن هم به جهنم به درك
آنقدر دلخورم از اين ايميلم - كه به اين رابطه هم بي ‌ميلم

مرگ ليلي نت و مت را ول كن - همه را جاي
OK كنسل كن
OFF كن كامپيوتر را جانم - يار من باشد و ببين من ON ام

اگرت حرفي و پيغامي هست - روي كاغذ بنويس با دست
نامه يك حالت ديگر دارد - خط تو لطف مكرر دارد

خسته از
Font و ز Format شده‌ام - دلخور از گردالي @ (ات) شده‌ام

كرد ريپلاي به ليلي مجنون - كه دلم هست از اين سابجكت خون
باشه فردا تلفن خواهم كرد - هر چه گفتي كه بكن خواهم كرد

زودتر پيش تو خواهم آمد - هي مرتب به تو سر خواهم زد
راست گفتي تو عزيزم ليلي - ديگر از من نرسد ايميلي

نامه‌اي پست نمودم بهرت - به اميدي كه سرآيد قهرت...

اینم از نامه  لیلی به مجنون

سه شنبه 20 شهريور 1391برچسب:,

|
 
ر قبای عشقی توی کشورهای مختلف

توی ژاپن جوان اولی از عشق جوان دومی نسبت به دختر محبوبش متاثر میشه و خودکشی می کنه! جوان دومی هم از مرگ هم نوع خودش اونقدراندوهگین میشه که خودکشی می کنه! بعدش برای دختر ژاپنی هم چاره ای جز خودکشی نیست!

------------------------------------------------------------------------------------------
توی اسپانیا مرد اولی توی دوئل ، مرد دومی رو از پای در میاره و با زن محبوبش به آمریکای جنوبی فرار می کنن! توی انگلستان دو تا عاشق با کمال خونسردی حل قضیه رو به یه شرط بندی توی مسابقه ی اسب سواری موکول می کنن! اسب هر کدوم برنده شد ، معشوق مال اون میشه!

------------------------------------------------------------------------------------------

توی فرانسه خیلی کم کار به جاهای باریک می کشه! دو تا مرد باهمدیگه توافق می کنن که خانم مدتی مال اولی و مدتی مال دومی باشه!....




ادامه مطلب

جمعه 17 شهريور 1391برچسب:,

|
 
زندگی هایمان کاغذی شده است

آرزوهایمان را بند زده ایم به دستان کاغذ ودر ذهن سپید کاغذهایمان ؛در

 اوج تنهایی خویش برای خود  دنیایی ساخته ایم :شعر میگوییم ،قصه

مینویسیم،ترانه می خوانیم ،دلتنگ می شویم ،از عشق حرف می زنیم
و........

 


ادامه مطلب

جمعه 17 شهريور 1391برچسب:,

|
 
گلم از خود رهیدن را بیاموز

گلم از خود رهیدن را بیاموز
به سر منزل رسیدن را بیاموز

نگاره: گلم از خود رهیدن را بیاموزبه سر منزل رسیدن را بیاموزمجال تنگ و راهی دور در پیشبه پاهایت دویدن را بیاموززمین بی عشق خاكی سرد و مرده ستبه قلب خود تپیدن را بیاموزجهان جولانگهی همواره زیباستبه چشمت خوب دیدن را بیاموزبیاموز، آفریدندت تواناتوانا، آفریدن را بیاموزجهان طعم شراب كهنه داردبه لبهایت چشیدن را بیاموزتو اهل آسمانی ای زمینیبه بال خود پریدن را بیاموزصدایت می كنند از عالم عشقبه گوش جان شنیدن را بیاموزنسیمی باش و از باد بهاریسحرگاهان وزیدن را بیاموزتو ابر رحمتی ، گاهی فرو ریزز اشك خود چكیدن را بیاموز  .....  با سپاس فراوان از خانم آفاق شاملو بخاطر  این شعر  بسیار  زیباشون . سپاس  خانم  شاملو  تشکر  از  لطفتون‏
مجال تنگ و راهی دور در پیش
به پاهایت دویدن را بیاموز
زمین بی عشق خاكی سرد و مرده ست
به قلب خود تپیدن را بیاموز
جهان جولانگهی همواره زیباست
به چشمت خوب دیدن را بیاموز
بیاموز، آفریدندت توانا
توانا، آفریدن را بیاموز
جهان طعم شراب كهنه دارد
به لبهایت چشیدن را بیاموز
تو اهل آسمانی ای زمینی
به بال خود پریدن را بیاموز

 
صدایت می كنند از عالم عشق
به گوش جان شنیدن را بیاموز
نسیمی باش و از باد بهاری
سحرگاهان وزیدن را بیاموز
تو ابر رحمتی ، گاهی فرو ریز
ز اشك خود چكیدن را بیاموز

 
 

جمعه 17 شهريور 1391برچسب:,

|
 
خدایا شاید من بد باشم ولی:

وقتی موسی اومد, مناجات کرد گفت بارون نمیاد ندا رسید موسی یه نفر بین شما خیلی سیاه و آلوده است بگو پاشه بره من رحمتم و نازل کنم... موسی اومد گفت خدای من میگه به خاطر یه نفر رحمت من نازل نمی شه، پاشه بره... تا این حرف و گفت گنه کاره سرش و آورد پایین، دلش لرزید، گفت خدا... یه عمر آبرو داری کردی حالا می خوای من و رسوا کنی؟! خدایا همین یه دفعه را هم آبرو داری کن! تا این حرف و زد بارون شروع کرد به باریدن... مردم تعجب کردن! گفتن موسی کسی بلند نشد بره! ندا رسید موسی ما با بنده خودمون آشتی کردیم! موسی سوال کرد: خدایا میشه به من بگی این بنده کی بود؟! ندا رسید موسی وقتی گنه کار بود آبروش را نبردم، حالا که با ما رفیق شده آبروش و ببرم؟!

چهار شنبه 15 شهريور 1391برچسب:گناهکار,

|
 
آیا میدانستی(خیلی عجیب)حتمابخوان

 

آیا میدانستی

آیا میدانستی که زرافه تار صوتی ندارد و لال است و نمیتواند هیچ صدایی از خود در آورد.
آیا میدانستی که موشهای صحرایی چنان سریع تكثیر پیدا میكنند ،كه در عرض هجده ماه دو موش صحرایی قادرند یك میلیون فرزند داشته باشند.
آیا میدانستی که سیاره اورانوس پانزده قمر « ماه » دارد.
آیا میدانستی که زمین از حیث بزرگی پنجمین و از حیث فاصله با خورشید ، سومین سیاره منظومه شمسی است.
آیا میدانستی که کنگوکینشاسا همان کشور زئیر میباشد.
آیا میدانستی که زهر مار کبری بیشتر بر روی مراکز تنفسی اثر کرده و باعث خفگی صید می‌شود .
آیا میدانستی که شاهنامه فردوسی ۷۵۰۰۰ بیت دارد .
آیا میدانستی که جنین بعد از هفته هفدهم خواب هم میتواند ببیند.
آیا میدانستی که گربه و سگ هر كدام پنج گروه خونی دارند و انسان چهار گروه.
آیا میدانستی که روباهها همه چیز را خاكستری میبینند.
آیا میدانستی که اسبها در مقابل گاز اشك آور مصون اند.
آیا میدانستی که زرافه ایستاده وضع حمل می‌كند و نوزادش از فاصله ۱۸۰ سانتی متری به زمین میافتد.
آیا میدانستی که ۱۳۰۰ كره زمین در سیاره مشتری جای می گیرد.
آیا میدانستی رود دجله به خلیج فارس میریزد.
آیا میدانستی که ۸۵% گیاهان در اقیانوسها رشد میكنند.
آیا میدانستی که اولین تمبر جهان در سال ۱۸۴۰ در انگلستان به چاپ رسید

 


ادامه مطلب

یک شنبه 12 شهريور 1391برچسب:,

|
 
میان آبشارخاطراتم کنار بوته های گل نمی نشینم

میان آبشارخاطراتم کنار بوته های گل نمی نشینم
همیشه آرزو کردم که رنگ نگاه بوته گل را ببینم

 


همیشه آرزو کردم که روزی برای لحظه ای نقاش باشم
همیشه آرزویم بوده رویا ولیکن یک زمان ایکاش باشم
همیشه این سوالم بوده مادر که رنگ لاله ها یعنی چه رنگی
همیشه گفته بودی باغ سبز ولی رنگ خدا یعنی چه رنگی
نگاه مادرم چون یاس می شد به پرسشهای منلبخند می زد
زمانی رنگ سرخ لاله ها را به دنیای دلم پیوند م یزد


ادامه مطلب

جمعه 10 شهريور 1391برچسب:مریم حیدرزاذه,

|
 
جدایی

رفتی اما چه بگوییم هیهات

تو ندانی که من آنروز غروب

زیر آن دره آرام و عبوس

به چه حالی بودم
!

بی تو با حسرت و حرمان و سرشت

خلوتی داشتم آنجا که مپرس

کاش می دانستی

بی تو بر من چه گذشت


آرزو می کنم زندگی مال تو
….

مرگ مال من راحتی مال تو….


ادامه مطلب

سه شنبه 7 شهريور 1391برچسب:,

|
 
ای کاش من خورشید بودم

ای کاش من خورشید بودم
روی علف ها می نشستم
با مهربانی قفل غم را
از روی در ها می شکستم
ای کاش من آلاله بودم
لاله ای خوش رنگ و زیبا 

 


ادامه مطلب

سه شنبه 7 شهريور 1391برچسب:,

|
 
شب عروسی

شب عروسیه، آخره شبه ، خیلی سر و صدا هست. میگن عروس رفته تو اتاق لباسهاشو عوض کنه هر چی منتظر شدن برنگشته، در را هم قفل کرده. داماد سروسیمه پشت در راه میره داره از نگرانی و ناراحتی دیوونه می شه. مامان بابای دختره پشت در داد میزنند: مریم ، دخترم ، در را باز کن. مریم جان سالمی ؟؟؟ آخرش داماد طاقت نمیاره با هر مصیبتی شده در رو می شکنه میرند تو. مریم ناز مامان بابا مثل یه عروسک زیبا کف اتاق خوابیده. لباس قشنگ عروسیش با خون یکی شده ، ولی رو لباش لبخنده! همه مات و مبهوت دارند به این صحنه نگاه می کنند. کنار دست مریم یه کاغذ هست، یه کاغذی که با خون یکی شده. بابای مریم میره جلو هنوزم چیزی را که میبینه باور نمی کنه، با دستایی لرزان کاغذ را بر میداره، بازش می کنه و می خونه...

 


ادامه مطلب

دو شنبه 6 شهريور 1391برچسب:,

|
 
چوپان دروغگو


گاو ما ما مى كرد

گوسفند بع بع مى كرد

سگ واق واق مى كرد

و همه با هم فرياد مى زدند حسنك كجايى

شب شده بود اما حسنك به خانه نيامده بود.حسنك مدت هاى زيادى است كه به خانه نمي آيد. او به شهر رفته و در آنجا شلوار جين و تى شرت هاى تنگ به تن مي كند.


ادامه مطلب

دو شنبه 6 شهريور 1391برچسب:,

|
 


به وبلاگ من خوش آمدید
ho_fa70@yahoo.com

 

حسین فخری

 


تبادل لینک هوشمند
برای تبادل لینک  ابتدا ما را با عنوان من وتو و آدرس manoto70.LXB.ir لینک نمایید سپس مشخصات لینک خود را در زیر نوشته . در صورت وجود لینک ما در سایت شما لینکتان به طور خودکار در سایت ما قرار میگیرد.





بخرش
پاتــــوق عاشـــق
♥♥♥کلبه عاشقان♥♥♥
پاتوق هرکی عاشقه

 

 

وفای عشق
پروانه
خدا و کودک
دلم دریای آتیشه
محكمه الهي
بغل کردن
توصیه ها
خدا حافظ
زنجیر
سفر
عشق ورزیدم و عقلم به ملامت برخاست
روزي که دوباره ببينمت
شعر عروس (فلک کور است)
خستگی( بسیار زیبا ) :
نفرت از عشق
خدایا شکرت
شبی که عشق را کتک زدند
رسم دوستی
نامه لیلی به مجنون
ر قبای عشقی توی کشورهای مختلف
زندگی هایمان کاغذی شده است
گلم از خود رهیدن را بیاموز
خدایا شاید من بد باشم ولی:
آیا میدانستی(خیلی عجیب)حتمابخوان
میان آبشارخاطراتم کنار بوته های گل نمی نشینم
جدایی
ای کاش من خورشید بودم
شب عروسی
چوپان دروغگو

 

 

RSS 2.0

فال حافظ

قالب های نازترین

جوک و اس ام اس

جدید ترین سایت عکس

زیباترین سایت ایرانی

نازترین عکسهای ایرانی

بهترین سرویس وبلاگ دهی


آمار وب سایت:  

بازدید امروز : 12
بازدید دیروز : 3
بازدید هفته : 15
بازدید ماه : 94
بازدید کل : 5253
تعداد مطالب : 29
تعداد نظرات : 58
تعداد آنلاین : 1